نوشته بودم از مفرد مذکر غایب و البته حاضر...نوشته بودم از شکل اشتباه انتظار ما...
حالا می خواهم بنویسم از یک انتظارِ اشتباه دیگر ، انتظارِ اپیدمی شده ی به ذات اشتباهِ ما...
منتظریم رستم سوار بر اسب سفیدش رخش بیاید و هفت خوان را به جای ما رد کند و mission را completed شده به ما تحویل دهد... منتظریم بیاید و برایمان سهراب بیاورد و البته ما نگذاریم خودش سهراب را بکشد شاید با وجود سهراب از بارِ روی دوش ما کمی دیگر هم کم شود...
منتظریم کاوه آهنگر بیاید و مغزِ نرم استعمار شده و نرم استحمار شده ی ما را با نصف مغز گوسفند (فاقد ویروس تب کریمه ی کنگو) مخلوط کند و کمی بعد تر که نوبت به پسر خودش رسید بشورد و بتازد و ماردوش را بیرون بی اندازد و البته ما نگذاریم این بار برود دنبال آقازاده ی ترسوی پادشاه که در غار پنهان است و احتملا خودش را خیس کرده و خودمان به حکومت برسیم... و مطمئنیم که آسیابانی پیدا خواهد شد و ماردوش را به سزای اعمالش خواهد رساند...
نمی دانم اگر فردوسی مثل ما بود اصلا بسی رنج می برد در آن سال سی یا مثل ما منتظر می ماند تا بنویسند و بیاورند برایش؟!؟ شاید هم اگر حال امروز ما را می دانست از نوشتن منصرف می شد!!!
منتظریم درِ آن مقبره باز شود و کورش کبیر از آن شش پله پایین بیاید و بیاید اینجا برای ما تخت بسازد و تخت بخوابیم روی آن و با سیب گاز زده ای که در راه از درخت زندگی در میانرود برایمان چیده سری بزنیم به چهره ی جا مانده مان در آن کتاب و ببینم کی روی دیوار کی یادگاری نوشته و کی in relationship است با کی و ... بعد که از ساخت تخت ما فارغ شد برود تا باغ نادری و دست نادر را بگیرد و بکشد بیرون و بفرستد دنبال کوه نور و دریای نور منتهی این دفعه از این سمت برود و البته یادش باشد منشور کورش را هم بیاورد... سر ستون هخامنش راهم... بگردد شاید صحرای نوری هم یافت...
منتظریم که آرش بیاید و برود بالای دماوند و تیر بی اندازد به این سمت و آن سمت و در بیاورد چشم همه ی بد خواهانمان را...
منتظریم اهورا مزدا از بالای سردرِ آتشکده بال بزند و بیاید پایین و یک واکسن آریاییِ 10 سی سیِ گاو کش مهمانمان کند تا اخلاق نیک و کردار نیک و پندار نیک در ما ریشه بدواند... اهورا مزدا، ما خود را به تو سپردیم ، سی سی را بالا ببر، خدا را چه دیدی شاید ما هم بال در آوردیم!!!
یادمان رفته فریاد مردی از فراسوی اندیشه مان را که گفت... تمام امید ما باید به خدا باشد نه تاریخ...
ما پشت اسطوره ها و داستان ها پنهان شده ایم..... ما در افسانه و تاریخ غرق شده ایم....
ما تاریخ نخواهیم ساخت... ما افسانه نخواهیم شد...