تبليغاتX
معمار فردا
neveshteye jaygozin
 
 
تاریخ غمناک / قاف و شین و عین های پر هیاهو
وقتی همه چیز بر عکس شروع شد از قاف و شین و عین ... درست مثل انیشتین

آن هم برای من و تو با آن همه ناز و ادا و غر ... درست مثل هیتلر

بعد از آن همه ایمیل و پیامک و نامه و تلفن ... درست مثل ناپلئون

بعد تر ها ، بعد از آن گل و چای و شیرینی ... درست مثل موسولینی

اوایل همه چیز خیلی شیرین بود و گوارا ... درست مثل چه گوارا

کم کم حجاب برداشتی از رمز و راز پنهان ... درست مثل رضاخان

کتاب را خیلی زود ورق زدی و بخشی از وجودم ماند آن لا.... درست مثل نلسون ماندلا

همان شب داستان را فورا تمام کردی با آن سه تیر ... درست مثل امیر کبیر

و حالا پس از مرگ سهراب رفتی سراق پادتن ... درست مثل من



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391
زمان : 10:56
|
افسانه نخواهیم شد...
نوشته بودم از مفرد مذکر غایب و البته حاضر...نوشته بودم از شکل اشتباه انتظار ما...

حالا می خواهم بنویسم از یک انتظارِ اشتباه دیگر ، انتظارِ اپیدمی شده ی به ذات اشتباهِ ما...

منتظریم رستم سوار بر اسب سفیدش رخش بیاید و هفت خوان را به جای ما رد کند و mission را completed  شده به ما تحویل دهد...  منتظریم بیاید و برایمان سهراب بیاورد و البته ما نگذاریم خودش سهراب را بکشد شاید با وجود  سهراب از بارِ روی دوش ما کمی دیگر هم کم شود...

منتظریم کاوه آهنگر بیاید و مغزِ نرم استعمار شده و نرم استحمار شده ی ما را با نصف مغز گوسفند (فاقد ویروس تب کریمه ی کنگو) مخلوط کند و کمی بعد تر که نوبت به پسر خودش رسید بشورد و بتازد و ماردوش را بیرون بی اندازد و البته ما نگذاریم این بار برود دنبال آقازاده ی ترسوی پادشاه که در غار پنهان است و احتملا خودش را خیس کرده و خودمان به حکومت برسیم... و مطمئنیم که آسیابانی پیدا خواهد شد و ماردوش را به سزای اعمالش خواهد رساند...

نمی دانم اگر فردوسی مثل ما بود اصلا بسی رنج  می برد در آن سال سی یا مثل ما منتظر می ماند تا بنویسند و بیاورند برایش؟!؟ شاید هم اگر حال امروز ما را می دانست از نوشتن منصرف می شد!!!

منتظریم درِ آن مقبره باز شود و کورش کبیر از آن شش پله  پایین بیاید و بیاید اینجا برای ما تخت بسازد و تخت بخوابیم روی آن و با سیب گاز زده ای که در راه از درخت زندگی در میانرود برایمان چیده سری بزنیم به چهره ی جا مانده مان در آن کتاب و ببینم کی روی دیوار کی یادگاری نوشته و کی in relationship  است با کی و ...    بعد که از ساخت تخت ما فارغ شد برود تا باغ نادری و دست نادر را بگیرد و بکشد بیرون و بفرستد دنبال کوه نور و دریای نور منتهی این دفعه از این سمت برود و البته یادش باشد منشور کورش را هم بیاورد... سر ستون هخامنش راهم...  بگردد شاید صحرای نوری هم یافت...

منتظریم که آرش بیاید و برود بالای دماوند و تیر بی اندازد به این سمت و آن سمت و در بیاورد چشم همه ی بد خواهانمان را...

منتظریم اهورا مزدا  از بالای سردرِ آتشکده بال بزند و بیاید پایین و یک واکسن آریاییِ 10 سی سیِ گاو کش مهمانمان کند تا اخلاق نیک و کردار نیک و پندار نیک در ما ریشه بدواند...  اهورا مزدا، ما خود را به تو سپردیم ، سی سی را بالا ببر، خدا را چه دیدی شاید ما هم بال در آوردیم!!!

یادمان رفته فریاد مردی از فراسوی اندیشه مان را که گفت...  تمام امید ما باید به خدا باشد نه تاریخ...

ما پشت اسطوره ها و داستان ها پنهان شده ایم..... ما در افسانه و تاریخ غرق شده ایم....

 ما تاریخ نخواهیم ساخت...  ما افسانه نخواهیم شد...



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
زمان : 7:55
|
آناتومی مغز
دیشب که سر به خاک می زدم باران می آمد ، سوالی از پیشانی وارد مغزم شد که: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا زیر باران رفته اند ، چشم ها را شسته اند و جور دیگر می بینند؟

تمام شب سوال در کوچه پس کوچه های پر پیچ و خم و تقاطع های همسطح و غیر همسطح مغزم می چرخید ... نزدیک صبح امروز به بن بست پشت سرم رسیده بود... کلافه ام کرده بود... پشت سرم را سنگین کرده بود و گردنم را سر کلاس پایین انداخته بود... سر و صدا و بازی بچه ها سر کلاس نمی گذاشت سوال تمرکز کند و دور بزند... رضا که از یک پرتاپ سه امتیازی پاک کن تازه فارغ شده بود محکم زد پشت سرم که پسر کجایی؟!؟... سوال را گم کردم نارحت شدم بلند شدم و رفتم کنار علی نشستم ، همیشه کنار علی رسیدن به جواب ها آسان تر است... علی هم در خودش بود شاید در کوچه های مغزش دنبال یک سوال می کرد... تمرکز می کنم شاید سوالم را پیدا کنم... استاد داشت راجع به لگد زدن به میّت (مرمت ابنیه تاریخی) صحبت می کرد از کبوتر ها می گفت، از فضله ی کبوترها روی گنبد های خشتی که در ترکیب با آب باران لعاب کاشی ها و خشت های گنبد را از بین می برد و باعث آسیب دیدن بنا می شود... سوال را تا مخچه ام دنبال کردم از خودم پرسیدم کل مغز این کبوتر اندازه ی مخچه ی من هست که خاک را اگر چه به نظر کیمیا نمی کند اما به شیوه ی دیگر بر آن تاثیر می گذارد! صدای محسن و رضا و مجتبی و ایمان و تیمور و البته استاد دوباره حواسم را پرت کرد سوال دوباره گم شد... محسن به رضا می گفت چی کار کردی که مصطفی از کنارت بلند شد!؟  صدای بچه ها موازی با صدای استاد و البته خلاف جهت کوپل نیرویی ساخت و سوال را گرفت و برد به گیجگاه.... یادش بخیر سر کلاس مهندس درهمی وقتی کوپل نیرو را درس می داد یا هر وقت دیگر هیچ کس جیک نمی زد... حتی امید!!!   با خودم فکر می کنم گیجگاه مثل سانتریفیوژ است سوال را غنی تر می کند...  صدای بچه ها نمی گذارد سوال را از گیجگاه بیرون بکشم از خودم می پرسم مغز گاو حتما خط راست است که سوال را از این گوش می گیرد از آن گوش بیرون می اندازد...

به گوسفند فکر می کنم که چطور جواب همه ی سوال ها را خیلی زود با یک بله می دهد... فردا صبح که با او رفتید طباخی روی میز بینتان همان جا که یک روز قلب من کادو پیچ و ساکت نشته بود مغز یک گوسفند نشسته است... آناتومی مغز گوسفند را تو برایمان شرح بده...



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391
زمان : 15:58
|
مرگ بر مترجم...
ابن اواخر که حرف های هم را نمی فهمیدیم...
رفتم دنبال مترجم بگردم...
آنقدر در دنبال مترجم گشتن از تو دور شدم...
که دیگر پیدایت نکردم...
نمی دانم تو هم مرا فراموش کردی؟
نه... می دانم تو همیشه چشم به راه منی...
من حرف تو را نفهمیدم!


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
زمان : 16:36
|
دروغ گو...
می گوید اسیر عشق توست...
می گوید با یاد تو قفسی ساخته برای خودش...
دروغ می گوید...
در عشق تو هیچ زندان و اسارتی نیست...
هر آنچه هست ، رهایی و آزادگی است...
دروغ می گوید...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391
زمان : 16:27
|
نوروز مبارک...

نوروز روزی است که خداوند متعال در آن روز از ارواح بندگانش پیمان گرفت که او را به یگانگی بپرستند و برای او شریکی قرار ندهند و به پیغمبران و امامان معصوم علیه السلام ایمان آوردند.

این روز روزی است که طوفان نوح فرو نشست و کشتی آن حضرت بر کوه (جودی) قرار گرفت.

نوروز روزی است که رسول خدا بت های کافران قریش را در مکه شکست و پیش از آن ابراهیم نیز در این روز بت های کافران را در هم شکست.

در این روز رسول خدا به اصحاب خود امر کرد که با علی علیه السلام به عنوان امیر مومنان بیعت کنند.

نوروز روزی است که قائم آل محمد علیه السلام ظاهر خواهد شد.

هیچ روز نوروزی نیست مگر این که ما در آن روز انتظار فرج می کشیم زیرا از روزهای ما و شیعیان ماست.

آن روز را ایرانیان حفظ کردند و حرمت آن را نگه داشتند...

امام صادق علیه السلام



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
زمان : 20:0
|
حوالی ساعت 9و 45 دقیقه و 28 ثانیه
راستی دیشب حوالی ساعت 9و 45 دقیقه و 28 ثانیه چاقو دستم را برید...
همان وقت که اولین بار او دست تو را گرفت...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390
زمان : 20:42
|
برای ذوب آهن
برای ذوب آهن باشگاهی که دوستش دارم اما نه به اندازه پرسپولیس که ۵۰ درصد دوست داشتنش هم به خاطر گل روی مربی فوق العاده اش منصور ابراهیم زاده است...



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390
زمان : 19:44
|
قضیه 1: اثبات او
گفتند ثابت کن او در گلوی توست...
گفتم او همیشه حرف های نگفته ی مرا می شنود...
بغض های مانده در گلویم را می شکند...
ببینید او اینجاست...
به آسمان نگاه کردند...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390
زمان : 15:36
|
مفرد مذکر غایب...
سالهاست می گوییم...

می گوییم تو می آیی... می گوییم منتظریم... می گوییم بیا...

دروغ می گوییم... تو نمی آیی...

یعنی دروغ که نمی گویم... نمی دانیم...

 ما باید بیاییم... تو منتظری... تو باید بگویی بیایید.... 



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390
زمان : 19:14
|
هتل ایلیانوم
هتل ایلیانوم... شاهکار طرح ۴ من و علی...

طرح 5 هتل ایلیانوم

ادامه مطلب...

نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390
زمان : 17:40
|
ناصر خسرو...
فروختیم ... فروختمت... فروختت...
فروختم... فروختمش... فروختش...
بازار سیاهی شده این خیابانهای منتهی به فیس بوک شهر...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : شنبه بیستم اسفند 1390
زمان : 13:41
|
بازم...
با ساز تو من بازم ، می چرخم و می رقصم....
                                     می نوشم از این جام و ، با یاد تو می سازم....
بی خود شده از خویشم ، حیران تو می چرخم....
                                      از بس که تو طنازی ، بازم به تو می نازم....


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : جمعه نوزدهم اسفند 1390
زمان : 16:17
|
می خواهند تو را پیدا کنند...
عده ای جمع شده اند بدجور خراب محکم سه پیچ گیر داده اند می خواهند تو را پیدا کنند...

نمی دانند اگر تو را پیدا کنند مرا گم می کنند...  نه من، آنقدر غرق تو می شوند که مثل من خودشان را هم گم می کنند...

خبر ندارند آن روز که من و تو گیلاس عشق در دست نشسته بودیم رو به روی هم که از پشت آن پنجره ی  پشت تو دنیا را می توانستم ببینم.... همه ی گزینه روی میز بود...

و من و تو یک گزینه را انتخاب کردیم ،گزینه سوم تنها گزینه ای بود که بند و تبصره و ماده نداشت...

۳: به تو می رسند اگر از روی جنازه ی من رد شوند...

حالا می خواهند تو را پیدا کنند...

یادت هست همان روز در راه داستان مردمان شهرم را برایت تعریف کردم؟

می خواهند تو را پیدا کنند هرچه به تو نزدیک تر می شوند نفسم تنگ تر می شود...

می خواهند تو را پیدا کنند، باید گردنم را بزنند...

تو آنجایی.....

همان طور که کالبد شکافی نشان می داد...

تو را پیدا می کنند؟



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : سه شنبه شانزدهم اسفند 1390
زمان : 8:37
|
انگشتان کوچک ما ، برای کار های بزرگ ...

12 اسفند - نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : پنجشنبه یازدهم اسفند 1390
زمان : 19:42
|
پرگار
تو پرگار رسم عالم منی...

حوالی مرکز تو می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام...



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : سه شنبه نهم اسفند 1390
زمان : 9:18
|
گونیا
تو گونیای کالبد منی...
با صدای تو قد قامت می کنم...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : چهارشنبه سوم اسفند 1390
زمان : 10:35
|
برای آقا مرتضی دوستی که سببش برخورد عشقی بود!!!
۳ استادیوم مدرن درحال ساخت در کشور به دست بخش خصوصی!!!...

استادیوم آستان قدس

استادیوم اختصاصی فولاد

استادیوم اختصاصی مس

ادامه مطلب...

نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : دوشنبه یکم اسفند 1390
زمان : 15:8
|
اشل
تو اشل تنهایی منی...
من در مقیاس تو گم شده ام...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : یکشنبه سی ام بهمن 1390
زمان : 12:12
|
خورشید هم یک ستاره است...
خورشید نباش...
چون مردم بیشتر از طلوعت به غروبت عشق می ورزند...
ستاره باش...
تا مردم با پای خود برای تماشای تو به تاریکی بیایند ...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : یکشنبه سی ام بهمن 1390
زمان : 9:29
|
مدیریت پروژه!!!
من جاده را برای تو ساختم....
تا تو به او برسی...
چه پروژه ی عجیبی بود!!!
تو کار فرما.... من پیمانکار .... او بهره بردار!!!


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
زمان : 12:42
|
هنوز نفهمیدم...

هنوز نفهمیدم...
کجای پر زدن پرستو از قفس زیباست وقتی قرار است سنگ در رفته از پلاخن پسر همسایه بالش را بشکند؟

هنوز نفهمیدم...
کجای در آمدن پروانه ی رنگارنگ از پیله زیباست ، وقتی قرار است چوب خشکی شود از کلکسیون 10 هزار قطعه ای فلان به اصطلاح طرفدار محیط زیست بالا شهر نشین؟

هنوز نفهمیدم...                                                                                                                                                           کجای شکوفه زدن غنچه ی گل زیباست ، وقتی قرار است در کنار آن دو گل زیبای دیگر دسته گل دست عروسی شود که چند ماه بعد مطلقه است؟

هنوز نفهمیدم ...
کجای جیغ کشیدن 30000 آدم برای یک بازیچه ی فوتبال زیباست ، وقتی قرار است فردا شب در یک پارتی شبانه over dose کند و سکته...

هنوز نفهمیدم...
کجای دیدن برخورد موج ها با ساحل زیباست ، وقتی چند صد متر آن طرف تر جنازه ی الی را با خود به ساحل آوردند؟

هنوز نفهمیدم...
کجای ریختن اشک مادری روی سر و شانه های فرزندش زیباست ، وقتی فرزند حتی یک اشک هم در روز مرگ مادرش نریخت و اصلا خبر نداشت که مادرش مرده؟

و هنوز نفهمیدم...
کجای نگاه کردن تو به او و او به تو زیباست وقتی ، وقتی قلب من توی جعبه ی کادوی روی میز است؟

 



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390
زمان : 10:27
|
تو و او ............... و من

آن شب...
تو داشتی روی تکه تکه های قلب من بد مستی می کردی
قلبم را پس بده...
قلب من پیست رقص تو و او نیست...

آرزو داشتم حد اقل وقتی تو را با او دیدم سرت را پایین بی اندازی و کمی سرخ و سفید شوی...
افسوس .... با لبخند مسخره ات سرخم کردی و سفید...

او...
او...
او....
او کابوس جدید من است...
درست بر عکس تو که رویای دیروز من بودی...

راستی، دیشب ، مناظره من و او را دیدی؟
من نوار قلبم را نشان می دادم...
او نمودار ساعات با تو بودنش در شب های چند هفته اخیر را...

صبح انتخابات گرفتیم...
آراء را شمردیم...
3 رای بود به او...
من همان رایی را دادم که تو می خواستی...

خیلی دموکراتانه همه چیز تمام شد...
تو رئیس قلب منی...
او رئیس قلب تو...

دیگر می خواهم تو و البته او را فراموش کنم...
برای همیشه...
هدیه ای نا قابل برایت فرستادم
او هم اگر ببیند خوشحال می شود...
تیتر اول روزنامه ی صبح فردا را حتما بخوان...


شخصی خودش را از برج میلاد پایین انداخت... او قلب نداشت!!!



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
زمان : 11:53
|
امروز را هم معماری کن...
معمار فردا که باشی....فردا مثل امروز نیست...
اما یادت باشد... امروز را هیچ وقت فدای فردا نکن... چون ممکن است فردایی نباشد....


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
زمان : 11:11
|
مست وهوشیار...
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی ... فریاد مرگ از همه ی کوی و بام خواست...
پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم ... کین خون کیست نقش کف کفش پادشاست؟


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390
زمان : 10:7
|
بدان...
تو خوب می دانی که من هیچ نمی دانم از آن چه تو نمی دانی من خوب می دانم.


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : جمعه بیست و یکم بهمن 1390
زمان : 20:16
|
نفرین به تو
دیگر درد من این نیست که تو رفتی...
درد من این است که تو بی دردی...
نفرین به تو...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : جمعه بیست و یکم بهمن 1390
زمان : 20:15
|
صدای تیشه و خواب شیرین...
راستی به تو گفته اند دیشب چرا صدای تیشه از بیستون نیامد؟
فرهاد با دوستان فیس بوکی اش رفته بود طرقبه جوج بزند!!!
به خواب شیرین نرفت چون اصلا شیرین دیشب نخوابید...
سوار بر ماشین اعیانی پدر با دوستان رفته بود ریس سجاد اتو بازی!!!


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : شنبه پانزدهم بهمن 1390
زمان : 11:20
|
جماعتی هستند علاقه مند به جایزه دادن به نخبگان ما
جماعتی هستند در آن سوی آب ها که آدمیان قراردادا آن ها غربی نام نهاده اند...

علاقه مند و بسیار خواستار که به نخبگان سرزمین ما جایزه بدهند...

به دو شیوه جایزه می دهند:

یا محترمانه دعوت می کنند بیایی و بگیری از دست فلان خواننده و بازیگر در مراسمی قشنگ...

یا خیلی محترمانه تر با پیک موتوری می فرستند دم در ماشینتان... 

a separation



نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : شنبه هشتم بهمن 1390
زمان : 14:54
|
شب های بی خوابی
شب ها به آرزوی این که به خوابم بی آیی چشم روی هم میگذارم...
اما از ترس دیدن کابوس نیامدنت خوابم نمی برد...


نویسنده : مصطفی لطفی
تاریخ : جمعه هفتم بهمن 1390
زمان : 21:16
|


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب